نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    14
    نوشته ها
    26,716
    پسندیده
    4,889
    مورد پسند : 4,462 بار در 3,670 پست
    Windows 7/Server 2008 R2 Chrome 63.0.3239.132

    برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد

    برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد تا اینکه خانم معلم راز سیاه مرا فهمید و ..!



    رکنا: یک روز نامادری ام با چوب دستی به جانم افتاد و چنان به انگشتان یخ زده پاهایم ضربه می زد که خون ریزی کردند. پدرم با شنیدن حرف های دروغ نامادری ام عصبانی شد و کف پاهایم را با سیخ داغ کرد. این ها بخشی از صحبت ها و سرگذشت تلخ دختر تنهاست. او می گوید: بچه طلاق هستم و هنگام طلاق والدینم سه سال بیشتر نداشتم.



    مادرم از پدرم خواست به جای مهریه اش من را پیش خودش نگه دارد و پدرم هم قبول کرد. بعد از این اتفاق با مادرم مدام در کوچه و پس کوچه ها آواره و حیران بودیم و شب ها را در خانه های تیمی و روزها را در خیابان و پارک ها سپری می کردیم. بعضی از روزها که مادرم من را نمی توانست با خودش ببرد در کوچه نزدیک خانه مادربزرگم من را به امان خدا رها می کرد و به دنبال کارش می رفت.

    دختر نحیف و تازیانه روزگار خورده پا در زندگی با نامادری می گذارد که غیر از سیاهی و ناامیدی چیزی نصیب اش نمی شود. دخترک با چشمانی غم زده و اشک آلود ادامه می دهد: پدرم بعد از طلاق مادرم با یک زن که یک پسر هم سن و سال من داشت ازدواج کرد. از همان نگاه اول نفرت را در چشمان نامادری ام دیدم و متوجه شدم که روزهای بدی در انتظارم است.
    بعد از ترک مادرم بی پناه و گرسنه داخل کوچه می ماندم و گریه می کردم و اینقدر داد و فریاد و ناله می کردم تا این که مادربزرگم اتفاقی من را داخل کوچه می دید و به خانه می برد. این ماجرا چند سالی طول کشید. مادر بزرگم چون دستش تنگ بود و از عهده پرداخت مخارجم بر نمی آمد من را به یک مرکز حمایتی سپرد. چند ماه آن جا تحت حمایت بودم تا این که پدرم به دنبالم آمد و من را پیش خودش برد.

    پدرم صبح تا شب سر کار بود و از اوضاع خانه خبر نداشت. نامادری ام به من غذای کافی نمی داد و زمانی که می خواستم به مدرسه بروم یک مشت برنج به من می داد که سیرم نمی کرد و در عوض بشقاب پسرش را اینقدر پر می کرد که نمی توانست آن را تمام کند. زنگ تفریح در مدرسه از شدت گرسنگی تکه نان های خشک کنار دیوار را می خوردم.

    روزی مدیر مدرسه این صحنه را دید و به دستور او سرایدار هر روز یک ساندویچ برایم می خرید تا دیگر دنبال تکه نان های خشک و کپک زده نروم. مشکل گرسنگی ام در مدرسه کمی حل شد اما مشکل دیگرم لباس گرم بود.

    با این که فصل سردی بود اما من با صندل و یک لباس نازک به مدرسه می رفتم و در مسیر از شدت سرما پاهایم یخ می زد و می لرزیدم.

    پدرم چون شب ها دیر از سر کار به خانه بر می گشت از نامادری ام اوضاع من را می پرسید و او هم با چاپلوسی همه چیز را برعکس تعریف می کرد.
    روزی خیلی هوا سرد بود و چون مدرسه من و برادر ناتنی ام نزدیک هم بود او دور از چشم مادرش کاپشن اش را در مسیر به من داد.

    زمانی که از مدرسه به خانه برگشتیم نامادری ام متوجه ماجرا شد و با یک چوب دستی به جانم افتاد و چنان به انگشتان یخ زده پاهایم ضربه می زد که خون ریزی کردند. در همان لحظه پدرم از راه رسید و چوب دستی را از دست نامادری ام گرفت.

    فکر کردم از شر هیولا نجات پیدا کرده ام، زمانی که پدرم دلیل این کار را از من پرسید از ترس نامادری ام جرئت نکردم چیزی بگویم اما وقتی از نامادری ام پرسید او به دروغ به پدرم گفت که من زحمت های او را با پاره کردن کتاب و دفترهایم هدر می دهم.


    در واقع نامادری ام خودش کتاب هایم را پاره کرده بود. پدرم با شنیدن این صحبت های دروغین نامادری ام عصبانی شد و کف پاهایم را چنان با سیخ داغ سوزاند که تا مدتی نمی توانستم درست راه بروم و حتی پاهایم عفونت کردند.

    بعد از این اتفاق هر روز نامادری ام به هر بهانه ای آزارم می داد و کتکم می زد.

    روزی حین بازی با برادر ناتنی ام نوک ماشین اسباب بازی اش شکست و نامادری ام چنان من را به باد کتک گرفت که بی رمق گوشه ای کز کردم.
    حتی جرئت نزدیک شدن به یخچال را هم نداشتم و گرسنه منتظر می ماندم تا سفره را پهن کند. مدتی بعد از این ماجرای هولناک جشن تکلیفم بود.
    قبل از شرکت در جشن تکلیف پدرم من را مقابل یک ساعت دیواری نشاند و از من خواست که ساعت را یاد بگیرم. با هر بار اشتباه گفتنم پدرم یک ضربه شلاق Whip به پشتم می زد و این ماجرای دردآور چند ساعت طول کشید تا این که تمام بدنم کبود شد.

    در جشن تکلیف در مدرسه از شدت سوزش به خاطر ضربه های شلاق جرئت تکیه کردن به صندلی را نداشتم.

    در زنگ ورزش Sport حین عوض کردن لباسم دوستم رد شلاق را روی بدنم دید و مجبور شدم همه چیز را برای او تعریف کنم.


    بعد از آن دوستم با همکاری معلم برایم یک جشن تولد گرفتند وحتی یکی از بچه ها به من پیشنهاد داد که از خانه فرار Escape کنم.
    بعد از جشن تکلیف وقتی به خانه برگشتم پدرم به خاطر تولدم من را برای خرید بیرون برد و زمانی که با لباس و هدیه تولد به خانه برگشتیم نامادری ام با دیدن لباس در دستم عصبانی شد. او کبریتی را روشن و پدرم را تهدید کرد که اگر برای پسرش لباس نخرد من را به همراه خانه آتش می زند.


    پدرم کبریت روشن را از دست نامادری ام گرفت و او را به زمین انداخت و اینقدر کتکش زد که نامادری ام با سر و صورت خونین از حال رفت. بعد از این اتفاق پدرم از من خواست بلاهایی را که نامادری ام سرم آورده برایش تعریف کنم.
    باشنیدن بلاهایی که نامادری ام سر من آورده بود پدرم فقط اشک می ریخت و آه می کشید. مدتی بعد از این ماجرا پدرم نامادری ام را طلاق و من را تحویل یک نهاد حمایتی دولتی داد. الان نزدیک به 9سال است که تحت حمایت قرار گرفته ام و هر روز چشم به راه هستم تا شاید خبری از پدر و مادرم شود
    ویرایش توسط !!yalda!! : 01-25-2018 در ساعت 01:17 PM
    با تو خورشید ترین ماه جهانم ! نفسم.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند: 2

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

مرجع تخصصی ویبولتین ویکی وی بی در سال 1391 تاسیس شده است و افتخار میکند که تا کنون توانسته به نحو احسن جدید ترین آموزش ها و امکانات را برای وبمستران میهن عزیزمان ایران به ویژه کاربران ویبولتین به ارمغان بیاورد .

اطـلـاعـات انجمـن
09171111111 mahboob_hameh@yahoo.com طراحی توسط ویکـی وی بی
حـامـیان انجمـن