نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: شعر غمگین عاشقانه...

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    کاربر عضو
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    275
    نوشته ها
    80
    پسندیده
    14
    مورد پسند : 46 بار در 45 پست
    Linux Chrome 73.0.3683.90

    شعر غمگین عاشقانه...

    غمگینم و این ربطی به خیابان ولی عصر ندارد
    که درختانش سالهاست مرا از یاد برده‌اند
    غمگینم و این ربطی به تو ندارد
    که پسر همسایه‌ ام نبودی
    تا هر صبح پنجره را باز کنم
    بی آنکه جواب سلامت را بدهم
    با بنفشه‌ای در گیسوانم
    کاش به زنی که عاشق است
    می‌آموختند چگونه انتقام بگیرد
    غمگینم که عشق این‌ همه مهربان است...


    مژگان عباسلو

  2. Top | #2

    عنوان کاربر
    کاربر عضو
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    275
    نوشته ها
    80
    پسندیده
    14
    مورد پسند : 46 بار در 45 پست
    Linux Chrome 73.0.3683.90
    هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
    که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

    ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
    نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

    بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
    که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

    گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
    خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

    ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
    که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

    چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
    مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

    دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
    ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

    ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
    بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

    خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
    نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

    حافظ
    ویرایش توسط -Barun- : 04-10-2019 در ساعت 01:33 PM

  3. کاربر مقابل پست -Barun- عزیز را پسندیده است:

    !!yalda!! (04-12-2019)

  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    کاربر عضو
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    275
    نوشته ها
    80
    پسندیده
    14
    مورد پسند : 46 بار در 45 پست
    Linux Chrome 73.0.3683.90
    جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی
    بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

    صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
    یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

    گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند
    ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی

    بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
    با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

    ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
    از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

    هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی
    هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی

    چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
    آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی

    نور قمری در شب قند و شکری در لب
    یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی

    هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
    بازار چنین خوش‌تر خوش بدهی و بستانی

    از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
    زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

    مولانا

  5. 2 کاربر پست -Barun- عزیز را پسندیده اند .

    ! Zendegi (04-12-2019),!!yalda!! (04-12-2019)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند: 4

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

مرجع تخصصی ویبولتین ویکی وی بی در سال 1391 تاسیس شده است و افتخار میکند که تا کنون توانسته به نحو احسن جدید ترین آموزش ها و امکانات را برای وبمستران میهن عزیزمان ایران به ویژه کاربران ویبولتین به ارمغان بیاورد .

اطـلـاعـات انجمـن
09171111111 [email protected] طراحی توسط ویکـی وی بی
حـامـیان انجمـن