ای کاش کودک بودم...
دلم به شانه های پدر
و آغوش مادر
گرم بود ...
غم بزرگم اسباب بازی محبوبم بود،
که در چاه فاضلاب افتاد...
و داغ بی پایانم
ماهی مرده ای بود
که توی باغچه
به خاکش سپردم ...
کاش کودک بودم
و از فریب و بدی ها
سر در نمی آوردم،
و گاهی نفهمیدن، بزرگترین نعمت است
...
کاش دوباره کودک می شدم !
در روزگاری
که شانه های مردانه هم
زیر بار اندوه ، کم می آورد ...
خسته ام ...
خیلی خسته ...
مرا به کودکی ام برگردانید ...